
امروز توفیق خواندن احوالات بزرگان و خوبان عالم را داشتم که فرمود :
هرجا از بندگان صالح خدا ذكر و يادي شود، خيرات و بركات آنجا نازل مي شود،
علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، كسی است كه درباره اش نوشته اند: « در حالی كه كودك بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند كه به تكلیف برسد تا از او تقلید نمایند.»
علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی كربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام را در شب جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعالی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد. امام زمان ارواحنا فداه خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام علیه السلام می پرسد:
- آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می توان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه را دید یا نه؟
حضرت در پاسخ علامه می فرمایند:
- چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن كه دست او هم اكنون در دست توست؟!
به محض این كه علامه این پاسخ را می شنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارك حضرت را ببوسد كه در این هنگام از كثرت شوق مدهوش می شود.
...
بندگاني كه چند صباحي در اين دنياي خاكي زيستند و دامن به خاكش آلوده نساختند.اينان همان عاشقان راستين و مرواريدهاي درخشان و ارجمند الهي هستند كه در صدف بي نام و نشاني خود، دل به عشق بازي با محبوب خويش خوش داشته اند.
و اگر هر از گاه لطف آن لطيف به وزش نسيمي گوشه قباي خويش به كناري نمي زد ما خاك آلودگان چه مي دانستيم چه خبرهاست در اين عالم و چه ها مي گذرد ميان عاشق و معشوق؟! هفت آسمان به انوار ملكوتي اين خموشان باده نوش ميخانه عشق، زينت داده مي شود و خاك نشينان به مدد انفاس قدسي شان به آسمان راه مي يابند و آسماني مي شوند.
نگاه كردن به چهره هميشه زنده اين ستون هاي استوار زمين، فاصله ها را تا خدا گوشزد مي كند و ورق زدن صفحات حياتشان عزم و همت حركت مي دهد.
پرده ها از پيش ديدگانشان كنار رفته و تاريكي ترديد از عقيده و باطنشان زدوده شده و جانشان به بازگشت به سوي پرودگار اطمينان يافته و چشمانشان به نظاره روي محبوب روشن گشته است.
آري عزيز! آنان وعده و وعيدهاي خداوند را به راستي باور كرده اند و با آن زيسته اند و مي داني كه هر كس آن گونه مي ميرد كه زيسته است.
حسرت وجودمان را مي گيرد، نفس در سينه مان تنگ مي شود و دلمان هواي پرواز مي كند، از اصل خويش دور افتاده ايم و آیا روزی در روزگار وصل نفس خواهيم كشيد؟؟؟!...
چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا ؟دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا ؟
قصه عشق من و زلف تو دیدن دارد
نرگس مست کجا، همدمی خار کجا ؟
سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست
ورنه عشق تو کجا این دل بیمار کجا ؟
هر که را تو بپسندی بشود خادم تو
خدمت عشق کجا، نوکر سربار کجا ؟
کاش در نافله ات نام مرا هم ببری
که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا ؟
سلام می کنم تو را ای سر مستودع زهرا س ..
پاسخی هست آیا سلامم را ؟..

