|
هر دم که در صفای رخ یار بنگرد گردد همه جهان به حقیقت مصورش چون باز در فضای دل خود نظر کند بیند چو آفتاب رخ خوب دلبـــــــرش |
داوود عرض کرد : یا رب لماذا خلقت الخلق؟ قال کنت کنز مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت
الخلق لکی اعرف.
پرودگارا ! از بهر چه آفرینش را پدید آوردی ؟ فرمود من گنجی نهان بودم دوست داشتم که
شناخته شوم .پس آفریدم آفریدگان را تا شناخته شوم.
فخر الدین عراقی در شرح این حدیث مینویسد :
" سلطان عشق،خواست که خیمه به صحرا زند ،در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید،
ورنه،عالم با بود و نبود خود،آرمیده بود و در خلوتخانه شهود،آسوده. آنجا که:
کان الله و لم یکن معه شیء.
ناگاه،عشق بیقرار، از بهر اظهار کمال پرده از روی کار بگشود و از روی معشوقی ،خود
را بر عین عاشق جلوه فرمود صبح ظهور، نفس زد، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید،
دریای وجود در جنبش آمد، سحاب فیض ، چندان باران بر زمین استعداد بارید، که عاشق ،
سیراب آب حیات شد . از خواب عدم برخاست، قبای وجود در پوشید ."
بیقراری عشق شور انگیز شر و شوری فکند در عالم
واین چنین شد که خاک بی مقدار را ،مرا، پادشاه پر فر و شکوه کرد.
خواست تا صورت خود را به جهان جلوه کند خیمه مزرعه آب و گل آدم زد
و این نتیجه عشقی است نه از نوع مجازی که حقیقی و از جنس نور و جمال که همین
سرشاری جمالش در خلقت آدمی به جوشش در آمد.
طفیل هستی عشقند آدمی وپری.....
ولی ما در پاسخ به این عشق کوتاهی کردیم.

